تبليغاتX
مهربانی


امروز بعد ازمدتها می خوام بنویسم تا ذهنمو آزاد کنم از بعضی مسایلی که اصلا ارزش تو یاد موندن رو ندارن.

نمی دونم چرا بعضی آدمها هر چقدر هم که به سن وسالشون اضافه می شه ولی از نظر فکری به تکامل نمی رسن. شاید یه دلیلش خودشون باشن که همیشه فکر می کنن هیچ عیب ونقصی ندارن. در نتیجه هیچ تلاشی برای بهتر شدنشون نمی کنن و همیشه با یه اخلاقهای خاص باقی می مونن که همیشه اسباب ناراحتی و آزار دیگران می شه.

چقدر دردآوره وقتی یه مدت با کسی ارتباط داشتی که اصلا ظاهرو باطن یکسانی نداشته و تازه برات روشن میشه که هیج وقت خیرخواهت نبوده و نیتش درست نبوده. و اینجاست که به خودم می گم چقدر آدمها پیچیده هستن و هرگز نباید از روی ظاهر افراد قضاوت کرد. این مدتی که دور از ایران بودم تازه خیلی چیزها برام تجربه شد. تجارب گرانبهایی که شاید اگر این دوری نبود هرگز کسب نمی کردم. اینجا بودکه یاد گرفتم کمی از سادگی و خوش بینی خودم دست بردارم تا یکهو تو ذوقم نخوره. ولی چه می شه کرد که زندگی ما آدمها لحظه به لحظه سرشار از تجربه است. و چه عالی می شد اگر از همه این تجارب استفاده می شد. تفاوت شخصیتی آدمها هم دقیقا به نظر من در همین نقطه است.

چه بسا بیشتر ما انسانها در یه مقطع زمانی از عمرمون باید یه انسان دیگر رو تربیت کنیم و اون موقع هست که  در برابر تک تک رفتارهایمان مسیولیم . دیگه نه در برابر خودمون بلکه در برابر یه نسلی که پیش روی ماست. پس بیاییم تلاش کنیم کمی مسیولانه تر رفتار کنیم تا به امید خدا فرزندان با ارزشی تربیت کنیم.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

 

قطاری که به مقصد خدا می‌رفت٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست٬ کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرن‌ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار می‌ايستاد٬ کسی کم می‌شد. قطار می‌گذشت و سبک می‌شد. زيرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می‌رفت٬ به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر فرمود: ‌اينجا بهشت است. مسافران بهشتی پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند٬ بهشتی شدند. اما اندکی٬ باز هم ماندند٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: دورود بر شما٬ راز من همين بود. آن که مرا می‌خواهد٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

 
کاش ای دوست تو میدانستی

                                سفره من خالیست

                                       از محبت از عشق

                                             و در این خانه سرد ، پشت این پنجره ها

                                                                               دل من زندانیست

 و نگاهم هر روز ، روی دیوار بلندی که میان من و توست

  می شمارد با خویش روزهایی را که بی تو سر کرد صبور

                                                        بی تو پژمرد در این تنهایی

                                                           ولی افسوس که دیگر دیر است

 من به این تنهایی انچنان مانوسم 

        که اگر روزی باز

             بگشاید دستی در زندان مرا

                      شوق پروازم نیست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط معصومه  | 

 

نمی دونم چرا وقتی آسمون دلش می گیره و می خواد اشک بریزه انگاری من یه نیروی مضاعف می گیرم و کلی انرژی و آرامش. دیگه از اون کسلی و کرختی خبری نیست. این لحظه هم یکی از اون لحظه های قشنگه. دارم غرق می شم تو افکارم...فکرای جورواجور دست از سرم بر نمی داره. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر من عوض شدم. گاهی از تقکراتی که چند سال پیش کلی تو ذهنم باهاشون درگیر بودم و برام خیلی مهم بودن خنده ام می گیره. خنده ام می گیره بخاطر اینکه خیلی چیپ بودن.

و اینجاست که با تمام وجودم درک می کنم که آدم ها اگه بخوان می تونن تغییر کنن و بهتر ببینند و در نتیجه ساده بگم بهتر بمیرند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط معصومه  | 

 

تفکر در تنهایی چه عالمی دارد. این روزها ذهنم پر شده از گذشته و حال و آینده. نمی دانم ذهن آشفته من آخر کجا اتراق خواهد کرد. زمان سوار بر ارابه خود چنان سریع از کنارم می گذرد که گویی اصلا مرا نمی بیند.... مرا که در گذر لحظه هایم وامانده ام .... لحظه هایی که پر است از خاطره و تجربه. نمی دانم شاید روزی در آینده حسرت این روزها را که در تنهایی خودم می لولیدم را بخورم - شاید دیگر نتوانم لحظه هایی این چنین را لمس کنم کسی چه می داند - کسی چه می داند که من در کدامین نقطه عمرم ایستاده ام.

روزها و شب ها از پی هم می آیند و می روند و تکرار می شوند ولی من همچنان مات و مبهوت ایستاده ام و تماشا می کنم. آدمهایی  که از کنارم می گذرند را می بینم که در عین بزرگی چقدر حقیر و ناچیزند و انسانهایی را که در عین کوچکی چقدر بزرگ به نظر می رسند براستی چرا من اینگونه می بینم من کجا هستم !!! کمی که ذهنم را جمع و جور می کنم تازه می فهمم چقدر از زمان دور افتاده ام . تازه خودم را پیدا می کنم و می دوم که به زمان از دست رفته ام برسم . در طول مسیر با خودم فکر می کنم تنهایی و تفکر پیرامون چیزها زیاد هم بد نیست  و تصمیم می گیرم من بعد از این گاهی در نقاط مختلف زمان بایستم و فقط تماشا کنم و تفکر..................... . .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط معصومه  | 

 
پورتال سیمرغ