دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه، چرا که شاديها در کنار غمهاست که معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه. تنها از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. سال نو با ديدِ نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن را به همه عزیزان تبریک عرض می کنم و امید شادی برای همه دارم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/27ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط معصومه  | 

۱. آنانی که وقتی هستند هستند, وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم ها.

حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل‌فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


۲. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگان‌ی متحرک در جهان.

خود فروختگان‌ی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی‌اعتبار، هرگز به چشم
نمی‌آیند، مرده و زنده‌شان یکی است.


۳. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصیت.

کسانی که در بودن‌شان سرشار از حضورند و در نبودن‌شان هم تاثیرشان را می‌گذارند.. کسانی که همواره در خاطر ما می‌مانند. دوست‌شان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


۴. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.

شگفت انگیز ترین آدم ها.

در زمان بودن‌شان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم، آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند، چه می گفتند، و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم، قفل بر زبان‌مان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها، در زندگی هر کدام از ما، به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/18ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر روي ماشين خط مي اندازد. مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود. در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد. وقتي كودك پدر خود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد: پدر، انگشتان من كِي دوباره رشد مي كنند؟ مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين. و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود:( دوستت دارم پدر ! )روز بعد مرد خودكشي كرد. عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند. يادمان باشد چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

آن روز، معلم دو خط روي تخته سياه كشيد و گفت «بچه ها، اين دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند مگر يكي خود را بشكند. عزيزانم تا غرورتان را نشكنيد به چيزي كه مي خواهيد نمي رسيد.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط معصومه  | 

آهو مي داند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد. مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ...، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

 
پورتال سیمرغ